سعدى

143

بوستان ( فارسى )

نخواهم درين نوع « 1 » گفتن بسى * كه حرفى بس ار كار بندد كسى * * * اگر پاى در دامن آرى چو كوه * سرت ز آسمان بگذرد در « 2 » شكوه 2955 زبان در كش اى مرد بسيار دان * كه فردا قلم نيست بر بىزبان صدف وار گوهرشناسان راز * دهن جز بلؤلؤ نكردند باز فراوان سخن باشد آكنده گوش * نصيحت نگيرد مگر در خموش « 3 » چو خواهى كه گويى نفس بر نفس * حلاوت نيابى و گفتار كس نبايد سخن گفت ناساخته * نشايد بريدن نينداخته تأمل‌كنان در خطا و صواب * به از ژاژخايان حاضر « 4 » جواب 2960 كمالست در نفس انسان سخن * تو خود را بگفتار ، ناقص مكن كم آواز هرگز نبينى خجل * جوى مشك بهتر كه يك توده گل حذر كن ز نادان ده مرده‌گوى * چو دانا يكى گوى و پرورده گوى صد انداختى تير و هر صد خطاست * اگر هوشمندى يك انداز و راست « 5 » چرا گويد آن چيز در خفيه مرد * كه گر فاش گردد شوى روى زرد 2965 مكن پيش ديوار غيبت « 6 » بسى * بود كز پسش گوش دارد كسى درون دلت شهر بندست راز * نگر تا نبيند در شهر باز از آن مرد دانا دهان دوختست * كه بيند « 7 » كه شمع از زبان سوختست حكايت تكش با غلامان يكى راز گفت * كه اين را نبايد بكس بازگفت بيكسالش آمد ز دل « 8 » بر دهان * بيك روز شد منتشر در جهان 2970 بفرمود جلاد را بىدريغ * كه بردار سرهاى اينان بتيغ يكى ز آن ميان گفت و زنهار خواست * مكش بندگان كاين گناه از تو خاست تو اول نبستى كه سرچشمه بود * چو سيلاب شد پيش بستن چه سود

--> ( 1 ) . چه حاجت درين باب . ( 2 ) . از . ( 3 ) . نخواهى شنيدن مگر گفت كس . ( 4 ) . حافظ . ( 5 ) . انداز راست . ( 6 ) . مگو پيش ديوار طيبت . ( 7 ) . داند . ( 8 ) . بسالى نيامد ز دل .